واریتـــــــــــــــــه
گفتـه هـا ، شنیـده هـا و دیـدنیهـای ایـران و جهـان
صفحه نخست        |        پروفایل مدیر وبلاگ        |        پست الکترونیک                     

وقتی تو ته شبی  فکر نکن من روشنم

وقتی که پر از غمی فکر نکن من بی غمم

 

هنوزم تنگ دلم بی تو بی رنگ دلم

اگه حرف نمی زنم  فکر نکن سنگ دلم

 

همه دنیام مال تو همه غمهات مال من

همه رویام مال تو همه دردات مال من

 

وقتی شادی گم میشه تو نگاه ناز تو

باز سکوت مهری میشه رو لبای باز تو

 

و قتی بی روح نگا ت یا نمی خنده لبات

می سوزم در تب تودو ست دارم بشم فدات

 

همه دنیام مال تو همه غمهات مال من

همه رویام مال تو همه دردات مال من

 

همه دنیای منی  همه رویای منی

تو شبای بی کسیم ماه بیتای منی

 

تو گل یاس منی همه احساس منی

گو هر وجودمی تو تک الماس منی

 

*********************************

(  سراینده برای من ناشناس است )

 



ارسال شده در: چهارشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٠ :: ۱:٢٦ ‎ب.ظ :: توسط : عین میم

http://fakhte.com/wp-content/uploads/2011/10/soheyli-mehdi.jpg

 

از کتاب طلوع محمد
..........................
 دیشب آئینه رو به رویم گفت:

کای جوان ! فصل پیری تو رسید

از دل موی های شبرنگت ـــ

تارهایی به رنگ صبح ، دمید

از درخت ، جلوه ی زمان شباب ـــ

همچو مرغی ز دام جسته، پرید

روی پیشانی تو دست زمان

خط پیری سه چار بار کشید

 

بی خبر! جلوه شبابت کو؟

چهره همچو آفتابت کو؟

 

وای ، آمد خزان زندگی

وز کف من، گل جوانی رفت.

کام نابرده ، کام نادیده

خوشترین دوره کامرانی رفت

زرد روئی بماند و از کف من

چهره گلگون ارغوانی رفت

رفت عمرم چو تندباد، ولی ـــ

همه با رنج و سخت جانی رفت

روزگار جوانی ام طی شد

وین ندانم، کی آمد و کی شد؟

آه ، این زندگی که من دیدم ـــ

حسرتی ، محنتی ، عذابی بود

بهره ی من ز جان ساقی عمر

خون دل بود، اگر شرابی بود

خشک هر طرف دویدم لیک ـــ

چشمه زندگی ، سرابی بود

خانه ای را که ساختم ز امید ـــ

چون حبابی بر روی آبی بود

زندگانی، چو تند باد گذشت

زندگانی نبود، خرابی بود!

 

گر که با زندگی، جوانی نیست

نقش زیبای زندگانی چیست؟

 

آشنانیان عمر من بودند:

رنجها ، دردها، جدائیها

غیر بیگانگی نبردم سود ـــ

ز آشنایان و آشنائیها

هر گلندام و گلرخی دیدم ـــ

داشت بوئی ز بی وفائیها

دل چو آئینه با صفا کردم ـــ

شد عیان نقش بی صفائیها

 

با جفا پیشگان وفا کردم

دل به بیگانه، آشنا کردم

 

یاد باد آن زمان که روز و شبان ـــ

داشتم گوشه ی فراموشی

شام من بود، در سر زلفی

صبح من بود در بنا گوشی

مست بودم ، ز نرگس مستی

گرم بود، ز گرم آغوشی

خوشه چین بودم ، از رخ ماهی

بوسه چین بودم، از لب نوشی

بر دلم نور عشق می دادند ـــ

چشم گویان ، لبان خاموشی

 

از گلستان من بهار، گذشت

شادی و رنج روزگار گذشت.

 

http://fakhte.com/wp-content/uploads/2011/10/OLD-MAN-1.jpg



ارسال شده در: سه‌شنبه ٢٦ مهر ۱۳٩٠ :: ۱:٢۱ ‎ب.ظ :: توسط : عین میم



 

خمیازه‌های کش‌دار، سیگار پشت سیگار

 

شب گوشه‌ای به ناچار، سیگار پشت سیگار

 

این روح خسته هر شب، جان کندنش غریزیست

 

لعنت به این خودآزار، سیگار پشت سیگار


پای چپ جهان را، با اره‌ای بریدن


چپ پاچه‌های شلوار، سیگار پشت سیگار


در انجماد یک تخت، این لاشه منفجر شد


پاشیده شد به دیوار، سیگار پشت سیگار


بر سنگفرش کوچه، خوابیده بی‌سرانجام


این مرده ی کفن خوار، سیگار پشت سیگار


صد صندلی در این ختم، بی‌سرنشین کبودند


مردی تکیده بیزار، سیگار پشت سیگار


تصعید لاله گوش، با جیغ‌های رنگی


شک و شروع انکار، سیگار پشت سیگار


مردم از این رهایی، در کوچه‌های بن‌بست


انگارها نه انگار، سیگار پشت سیگار


این پنچ پنجه امشب، هم خوابگان خاکند


بدرود دست و گیتار، سیگار پشت سیگار


ماسیده شد تماشا، بر میله میله پولاد


در یک تنور نمدار، سیگار پشت سیگار


صد لنز بی‌ترحم، در چشم شهر جوشید


وین شاعران بیکار، سیگار پشت سیگار


در لابلای هر متن، این صحنه تا ابد هست


مردی به حال اقرار، سیگار پشت سیگار


اسطوره‌های خائن، در لابلای تاریخ


خوابند عین کفتار، سیگار پشت سیگار


عکس تو بود و قصّه، قاب تو بود و انکار


کوبیدمش به دیوار، سیگار پشت سیگار


مبهوت رد دودم،  این شکوه‌ها قدیمیست


تسلیم اصل تکرار، سیگار پشت سیگار


کانسرو شعر سیگار، تاریخ انقضاء خورد


سه، یک، ممیز چهار، سیگار پشت سیگار


ته مانده‌های سیگار، در استکانی از چای


هاجند و واج انگار، سیگار پشت سیگار


خودکار من قدیمی‌ست، گاهی نمی‌نویسد


یک مارک بی‌خریدار، سیگار پشت سیگار

 


 

« اندیشه فولادوند »

 



ارسال شده در: شنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٩ :: ٤:۱٠ ‎ق.ظ :: توسط : عین میم

این روزا عادت همه رفتن ودل شکستنه 
درد تموم عاشقا پای کسی نشستنه
این روزا مشق بچه ها یه صفحه آشفتگیه
گردای رو اینه ها فقط غم زندگیه
این روزا درد عاشقا فقط غم ندیدنه
مشکل بی ستاره ها یه کم ستاره چیدنه
این روزا کار گلدونا از شبنمی تر شدنه
آرزوی شقایقا یه شب کبوتر شدنه
این روزا آسمونمون پر از شکسته بالیه
جای نگاه عاشقت باز توی خونه خالیه
این روزا کار آدما دلهای پاک رو بردنه
بعدش اونو گرفتن و به دیگری سپردنه

 



ادامه مطلب...

ارسال شده در: چهارشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٩ :: ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ :: توسط : رها

گریختی
                - تو از من گریختی
چنان بهار از واژه ی کویر
و آن قناری به مژده ی بهار
                                       - نیامد
و این شکوه ندامت
                        - در آینه بجز طرح یک دریغ ندید
فلق :
              - شکوفه ی اندوهگین چشمهایم شد
و باد ولگرد
              - از وسعت کویر
جنون ملتهب صخره های تنها را
به ارمغان آورد
و راه
          - این راه خسته کولی
به مرکب کدامین ستاره نشست ؟
که این چنین افق
                     - آبستن است ؟
که نطفه ی اندوه بارور می شود در من ؟

***

کدام ستاره می میرد ؟
کدام بهار ؟
کدام پرستو ؟
که این کویر پذیرای هیچ رویش نیست ؟

***

تو رفتی
تو رفتی
تو رفتی
و من هرگز
ستاره ای را
در آسمان ندیدم
ستاره ها مردند
ستاره ها مردند
و ریشه ی خشک آن شوق بارور در من
                                                   - پوسید

***

کدام پاییز ؟
کدام زمستان ؟
کدام بهار ؟
مرا از این سکون یأس
تهی تواند کرد ؟

***



ارسال شده در: شنبه ۱ اسفند ۱۳۸۸ :: ٢:٥٤ ‎ق.ظ :: توسط : رها

بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن کوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق دیوانه که بودم.

 

در نهانخانة جانم، گل یاد تو، درخشید

باغ صد خاطره خندید،

عطر صد خاطره پیچید:

 

یادم آم که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.

 

تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.

من همه، محو تماشای نگاهت.

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشة ماه فروریخته در آب

شاخه‌ها  دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

یادم آید، تو به من گفتی:

-        ” از این عشق حذر کن!

لحظه‌ای چند بر این آب نظر کن،

آب، آیینة عشق گذران است،

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است،

باش فردا، که دلت با دگران است!

تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!

 

با تو گفتم:‌” حذر از عشق!؟ - ندانم

سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،

نتوانم!

 

روز اول، که دل من به تمنای تو پر زد،

چون کبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم ...“

 

باز گفتم که : ” تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم! “

 

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب، نالة تلخی زد و بگریخت ...

 

اشک در چشم تو لرزید،

ماه بر عشق تو خندید!

 

یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم.

نگسستم، نرمیدم.

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌های دگر هم،

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم ...

 

بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم



ارسال شده در: پنجشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸۸ :: ۱:٥٠ ‎ق.ظ :: توسط : رها

سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید نتواند
که ره تاریک و لغزان است.و
وگر دست محبت سوی کس یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است.
و نفس کز گرمگاه سینه میاید برون ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور و نزدیگ؟
مسیحای جوانمرد من ای ترسای پیر پیرهن چرکین.
و هوا بس ناجوانمردانه سرد است .. آی
دمت گرم و سرت خوش باد.و
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای!و
منم من میهمان هر شبت، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپا خورده رنجور
منم، دشنام پست آفرینش ، نغمه ناجور
نه از رومم، نه از زنگم، همان بی رنگ بی رنگم.و
بیا بگشای در ، بگشای دلتنگم
حریفا ! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در
چون موج میلرزد
تگرگی نیست، مرگی نیست!و
حدیثی گر شنیدی ، قصه سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگذارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه میگویی که بیگه شد، سحر شد بامداد آمد؟
فریبت میدهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگاه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است، این یادگار سیلی 
سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود پنهانست
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز  یکسانست.
و سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ،درها بسته ، سرها در گریبان: دستها پنهان
نفسها ابر، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه
غبارآلوده مهر و ماه زمستان است.



ارسال شده در: دوشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸۸ :: ٩:٠٩ ‎ب.ظ :: توسط : عین میم

به شانه ام زدی

که تنهایی ام را تکانده باشی

به چه دل خوش کرده ای ؟!

 

تکاندن برف

از شانه های آدم برفی ؟!

********************
دزدی در تاریکی

به تابلوی نقاشی خیره مانده است

********************
صدای قلب نیست

صدای پای توست

که شب ها در سینه ام می دوی

 

کافی ست کمی خسته شوی

کافی ست بایستی

*******************

پرواز هم دیگر

رویای آن پرنده نبود

 

دانه دانه پرهایش را چید

تا بر این بالش

خواب دیگری ببیند

*******************

دریای بزرگ دور

یا گودال کوچک آب

فرقی نمی کند

زلال که باشی

آسمان در توست

*******************

کلید 

بر میز کافه جامانده است

مرد

مقابل خانه جیب هایش را می گردد

 

آینده

در گذشته جا مانده است

*******************

موسیقی عجیبی ست مرگ.

بلند می شوی

و چنان آرام و نرم می رقصی

که دیگر هیچکس تو را نمی بیند

*******************

فراموش کن

مسلسل را

مرگ را

و به ماجرای زنبوری بیاندیش

که در میانه ی میدان مین

به جستجوی شاخه گلی ست

*******************

زیر این آسمان ابری

به معنای نامش فکر می کند

گل آفتابگردان!

*******************

گرگ

شنگول را خورده است

گرگ

منگول را تکه تکه می کند...

 

بلند شو پسرم !

این قصه برای نخوابیدن است



ارسال شده در: شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸ :: ٧:٤۸ ‎ب.ظ :: توسط : عین میم

گفتی نمی خواهی که دریا را بلد باشی

اما تو باید خانه ی ما را بلد باشی

یک روز شاید در تب توفان بپیچندت

آن روز باید ! راه صحرا را بلد باشی

بندر همیشه لهجه اش گرم و صمیمی نیست

باید سکوت سرد سرما را بلد باشی

یعنی که بعد از آنهمه دلدادگی باید

نامهربانی های دنیا را بلد باشی

شاید خودت را خواستی یک روز برگردی

باید مسیر کودکی ها را بلد باشی

یعنی بدانی ...مرد در باران کجا می رفت

یا لااقل تا آب - بابا را بلد باشی

حتی اگر آیینه باشی، پیش آدم ها

باید زبان تند حاشا را بلد باشی

وقتی که حتی از دل و جان دوستش داری

باید هزار آیا و اما را بلد باشی

من ساده ام نه؟ ساده یعنی چه؟... نمی دانم

اما تو باید سادگی ها را بلد باشی

یعنی ببینی و نبینی!...بشنوی اما...

یعنی... زبان اهل دنیا را بلد باشی

چشمان تو جایی است بین خواب و بیداری

باید تو مرز خواب و رویا را بلد باشی

بانوی شرجی! خوب من! خاتون بی خلخال!

باید زبان حال دریا را بلد باشی

شیراز رنگ خیس چشمت را نمی فهمد

ای کاش رسم این طرف ها را بلد باشی

دیروز- یادت هست- از امروز می گفتم

امروز می گویم که فردا را بلد باشی

گفتی : وجود ما معمایی است.... می دانم

اما تو باید این معما را بلد باشی



ارسال شده در: پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۸ :: ٩:۳٩ ‎ق.ظ :: توسط : عین میم

غم که می‌آید در و دیوار، شاعر می‌شود
در تو زندانی‌ترین رفتار شاعر می‌شود
می‌نشینی چند تمرین ریاضی حل کنی
خط‌کش و نقاله و پرگار، شاعر می‌شود
تا چه حد این حرف‌ها را می‌توانی حس کنی؟
حس کنی دارد دلم بسیار شاعر می‌شود
تا زمانی با توام انگار شاعر نیستم
از تو تا دورم دلم انگار شاعر می‌شود
باز می‌پرسی: چه‌طور این‌گونه شاعر شد دلت؟
تو دلت را جای من بگذار شاعر می‌شود
گرچه می‌دانم نمی‌دانی چه دارم می‌کشم
از تو می‌گوید دلم هر بار شاعر می‌شود



ارسال شده در: دوشنبه ٢۸ دی ۱۳۸۸ :: ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ :: توسط : عین میم


 که چی ؟ که بمانم دویست سال
 به ظلم و تباهی نظر کنم
 که هی همه روزم به شب رسد
 که هی همه شب را سحر کنم
که هی سحر از پشت شیشه ها
 دهن کجی ی آفتاب را
 ببینم و با نفرتی غلیظ
نگاه به روزی دگر کنم
 نبرده به لب چای تلخ را
 دوباره کلنجار پیچ و موج
که قصه ی دیوان بلخ را
دوباره مرور از خبر کنم
قفس ، همه دنیا قفس ، قفس
 هوای گریزم به سر زند
 دوباره قبا را به تن کشم
 دوباره لچک را به سر کنم
کجا ؟ به خیابان نکجا
میان فساد و جمود و دود
 که در غم هر بود یا نبود
 ز دست ستم شکوه سر کنم
 اگر چه مرا خوانده اید باز
 ولی همه یاران به محنتند
 گذارمشان در بلای سخت
 که چی ؟ که نشاطی دگر کنم
که چی ؟ که پزشکان خوبتان
 دوباره مرا چاره یی کنند
خطر کنم و جامه دان به دست
 دوباره هوای سفر کنم
بیایم و این قلب نو شود
 بیایم و این چشم بی غبار
بیایم و در جمعتان ز شعر
 دوباره به پا شور و شرکنم
 ولی نه چنان در غبار برف
 فرو شده ام تا برون شوم
گمان نکنم زین بلای ژرف
 سری به سلامت به در کنم
رفیق قدیمم ، عزیز من
به خواب زمستان رهام کن
مگر به مدارای غفلتی
 روان و تن آسوده تر کنم
 اگر به عصب های خشک من
 نسیم بهاری گذر کند
 به رویش سبز جوانه ها
 بود که تنی بارور کنم



ارسال شده در: شنبه ٢٦ دی ۱۳۸۸ :: ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ :: توسط : عین میم

وقتی دل از نبود تو دلگیر می شود
بی طاقت از زمین و زمان سیر می شود

زل می زنم به شیشه ی ساعت بدون پلک
انگار پای عقربه زنجیر می شود

اشکم به روی نامه و پاکت نمی چکد
گویی کویر دیده و تبخیر می شود

در لا به لای لرزش حیران سایه ها
بد جور رنگ فاصله تفسیر می شود

من اشک می شوم و تو هم آه می شوی
با اشک و آه خانه نفس گیر می شود

در عصر پول و صنعت پُر ادعای شهر
اِبراز عشق باعث تحقیر می شود

در امتداد جاده ی بی رحم زندگی
عاشق کشی چو درد فراگیر می شود

ای بی خبر از این شب پر التهاب من
وقتی که مرگ یک شبه تدبیر می شود

من می روم و زیر لحد خاک می خورم
بی شک برای بوسه کمی دیر می شود

*********************************

شاعر : سید مهدی نژاد هاشمی  ( م . شوریده )




ارسال شده در: دوشنبه ٢۱ دی ۱۳۸۸ :: ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ :: توسط : عین میم

تا ته قصه چه پیدا و چه پنهون با توام
زیر آورِ مصیبت یا که بارون با توام
دل به دریا زدم و کاری به دنیا ندارم
تو سکوت سنگی دنیا، غزلخون با توام

هرچی تنهاتر بشی، دنیا تورو کمتر می خواد
خودت اونوقت می بینی چقدر فراوون با توام
سخت گرفته همه دنیا، که تورو، رها کنم
تو هجوم سختی ها، ببین چه آسون با توام

تو زمستون سیاه و سینه سوزِ روزگار
سختِ باور مثل جنگل تو بهارون با توام
غرق موج عشقتم هرجا بری باهات میام
تو سکوت برکه و خروش کارون با توام

هرچی تنهاتر بشی، دنیا تورو کمتر می خواد
خودت اونوقت می بینی چقدر فراوون با توام
سخت گرفته همه دنیا،که تورو رها کنم
تو هجوم سختی ها، ببین چه آسون با توام



ارسال شده در: سه‌شنبه ۱٥ دی ۱۳۸۸ :: ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ :: توسط : عین میم


سلام بهونه‌ی قشنگ من برای زندگی
آره بازم منم، همون دیوونه‌ی همیشگی

فدای مهربونیات، چه می‌کنی با سرنوشت
دلم برات تنگ شده بود، این نامه رو واست نوشت

حال من و اگه بخوای، رنگ گلای قالیه
جای نگاهت بدجوری، تو صحن چشمام خالیه

ابرا همه پیش منن، اینجا هوا پر از غمه
از غصه‌هام هر چی بگم، جون خودت بازم کمه

دیشب دلم گرفته بود،‌ رفتم کنار آسمون
فریاد زدم یا تو بیا، یا من و پیشت برسون

فدای تو نمی‌دونی، بی تو چه دردی کشیدم
حقیقت و واست بگم، به آخر خط رسیدم

رفتی و من تنها شدم، با غصه‌های زندگی
قسمت تو سفر شد و قسمت من آوارگی

نمی‌دونی چقدر دلم تنگه برای دیدنت
برای مهربونیات، نوازشات، بوسیدنت

به خاطرت مونده یکی،‌ همیشه چشم‌براهته؟
یه قلب تنها و کبود، هلاک یه نگاهته؟

من می‌دونم همین روزا، عشق من از یادت می‌ره
بعدش خبر می‌دن بیا، که داره دوستت می‌میره

 

روی ادامه مطلب کلیک کنید



ادامه مطلب...

ارسال شده در: دوشنبه ۱٤ دی ۱۳۸۸ :: ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ :: توسط : عین میم

خود را اگرچه سخت نگه داری از گناه
گاهی شرایطی است که ناچاری از گناه
هر لحظه ممکن است که با برق یک نگاه
بر دوش تو نهاده شود باری از گناه
گفتم: گناه کردم اگر عاشقت شدم...
گفتی تو هم چه ذهنیتی داری از گناه!!
...
سخت است این‌که دل بکنم از تو، از خودم
از این نفس کشیدن اجباری، از گناه
بالا گرفته‌ام سرِ خود را اگرچه عشق
یک عمر ریخت بر سرم آواری از گناه
دارند پیله‌های دلم درد می‌کشند
باید دوباره زاده شوم ـ عاری از گناه ـ

************************

روی ادامه مطلب کلیک کنید



ادامه مطلب...

ارسال شده در: شنبه ۱٢ دی ۱۳۸۸ :: ٥:٢٦ ‎ب.ظ :: توسط : عین میم
درباره وبلاگ
عین میم
آن روز که دفتر ایام به زیان تو ورق می‌‌خورد و زندگی بر تو سخت می‌‌گیرد شکیب‌آر و بردباری پیشه کن. آن کس را که شوق دعا عطا کرده‌اند هیچ‌گاه از اجابت ناامید نمی‌‌شود. دوست خوبم وقتی که یک نگاه، یک لبخند، حتی یک سلام می‌‌تواند قلبی را به وجد آورد چرا مهربانی نکینم.
نويسندگان
RSS Feed